![]() |
![]() |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: یادمه که در ایران٬ از سال ها پیش٬ همیشه می گفتم اگر یه روز برم اروپا اولین کاری که می کنم اینه که یه دوچرخه می خرم! حالا اومدم اروپا! آره٬ اولین کار نبود چون به جایی اومدم که اولین کاری که کردم خریدن یه کاپشن بود! ولی بالاخره چند روز پیش٬ به این آرزوی دیرینه هم جامه عمل پوشاندم. و حالا منم و یه دوچرخه قرمز! و چیزی که خیلی برای خودم هم جالبه حس عجیبیه که به این دوچرخه دارم. عین این بچه هایی که دوچرخه می خرند و خیلی دوستش دارند! دوچرخه ی من! مال خودِ خودم! آره٬ دقیقا همینه٬ حس تعلق! با اینکه تو ایران همیشه سوار ماشین بودم٬ ولی هیچوقت این حس را نداشتم٬ هیچوقت ماشین مال خودِ خودم نبود! به نظرم به وجود اومدن این حس٬ به خصوص در مورد یک وسیله نقلیه می تونه خیلی قوی باشه. چون وسیله ایه که باهاش کاملا یه شخصیت اجتماعی پیدا می کنی٬ باید قوانین خاصی را رعایت کنی و مراقب خیلی از مسائل باشی! این حس شخصیت را اولین باری که رانندگی کردم هم تجربه کردم٬ آره٬ ماشین شخصیت داره! مهم نیست که زن باشی یا مرد٬ جوون باشی یا پیر! باید مواظب باشی به ماشین کسی نزنی و دیگران هم فارغ از اینکه تو کی هستی٬ باید مواظب باشند که به ماشین تو نزنند! ولی از همه این حرف های بالغانه که بگذریم٬ "چه می کنه این کودکِ درون"! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 تیر1388ساعت 23:51 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
نمی نویسم چون نمی دونم که چی باید بنویسم! عصر ۱۳ ژوئن بود و مردم هلسینکی مشغول فستیوال رقص! عصر ۱۳ ژوئن بود و مردم تهران مشغول کتک خوردن و دستگیر شدن! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:30 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
میگم این آلمانی ها هم استعداد خوبی تو غیبت دارند ها٬ اونم با نکته بینی هایی از نوع آلمانی! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 18:33 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
اگه تو هلسینکی در این زمان از سال٬ تا ۵/۳ صبح خوابت نبرد٬ بیچاره شدی٬ چون جدی جدی صبح شده! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 5:6 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: دیروز همخونه ای ویتنامی ما تخلیه کرد و رفت. صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم تو آشپزخونه یکدفعه شوکه شدم و فکر کردم دزد اومده! باورم نمی شد تو آشپزخونه هیچ وسیله ای نباشه! ماشاالله چقدر وسیله داشت و من خبر نداشتم! احساس می کنم فضای خونه یه چیزی در حد دو برابر شده! راستش دلم به حال خودم و آلمانیه سوخت که چقدر مظلوم بودیم تو این مدت! این آلمانیه بیچاره که قبل از اومدن من باید ۲ تا ویتنامی را تحمل می کرده! تازه فهمیدم چرا اولین روزی که منو دید٬ کلی خوشحال شد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 2:13 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: امروز توی فیس بوک وقتی دیدم یکی از دوستان یه عکس از "سبز"ها گذاشته یکدفعه سوالی به ذهنم رسید و اون این بود که: "آیا علاقه ناگهانی این جوانان (مردم) به رنگ "سبز" تاثیری هم روی رفتار ترافیکیشون داره یا نه٬ مثل اینکه صبر کنن تا چراغ سبز بشه و از خیابون رد بشن و امثالهم" که البته در مورد ماشین٬ موتور٬ گاری٬ دوچرخه (نادر) و غیره صدق می کنه! این سوال را در status خودم نوشتم و جالب اینجاست که به نظر می آد خارجی ها بیشتر از ایرانی ها خوششون اومده و کامنت می دن! برای خودم که خیلی تعجب آور بود. من سوالم را به طور خیلی "عمومی" و بدون هیچ اشاره ای به ایران و تهران مطرح کرده بودم و اینها هم به صورت خیلی "عمومی" و بدون هیچ ذهنیتی اون را خوندن! وقتی کامنت ها و علاقه شون را دیدم، یکدفعه به فکرم رسید که خود این سوال می تونه یک موضوع تحقیق باشه !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 21:27 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: لا اله الا الله! آخه من هر چی می کشم از دست این چشم بادومی هاست! بابا جان٬ عزیز من٬ جان من٬ این جدولهایی که می بینی تو اتاق لباسشویی گذاشتن٬ واسه اینه که نوبت بگیری! یعنی چی عزیزم؟ یعنی اینکه ببینی هر ماشین کی خالیه٬ رزرو کنی و سر ساعتت بری لباس های مبارک را به قول افغانی ها "پاکیزه و ستره" کنی! حالا تو واسه من زرنگ شدی؟!!! فکر کردی اگه وقت ها به صورت ساعتی هست و لباسشویی کمتر از یک ساعت طول می کشه٬ می تونی ساعت ۱:۴۵ روز پنجشنبه بری ببینی کی ماشین را ۱۵ دقیقه زودتر تخلیه کرده و لباساتو بریزی توش و خلاص؟!؟! دنده اون بدبختی که ساعت ۲ وقت داره (یعنی من) نرم! جونش درآد تا ۲:۲۵ صبر کنه تا لباسای شما "ستره" بشه! منم وایسادم تا لباس های خانم تموم بشه و یک یادداشت کوبنده هم آماده کردم که بذارم رو لباساش که سر و کله ایشان پیدا شد! از فرصت استفاده کردم و اعتراض خود را به صورت شفاهی خدمت سرکار علیه ارائه کردم و البته بسی جالب بود که بسیار پررو تشریف داشتند. خلاصه منم که حساس س س س .... خیلی جدی بهش تذکر دادم تا بدونه اینجا چین نیست که همینطور شرتی پرتی حقوق دیگران را ضایع کنه و واسه من زرنگ بازی در بیاره. ولی بچه پررو بدجوری عصبانی ام کرد شب جمعه ای!! لا اله الا الله! و جالب اینجاست که طبق تحقیقاتی هم که از دیگر دوستان اروپایی به عمل آوردم متوجه شدم که درست شناخته ام و مردم خطه شرق آسیا به اهمیت ندادن به حقوق دیگران معروفند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 خرداد1388ساعت 0:22 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: فکر کن یه دختر بچه ۵-۴ ساله عین بلبل فنلاندی حرف بزنه، بعد تویی که چند برابر اون سن داری، ناتوان از گفتن یا حتی فهم یک جمله !!! نتیجه اخلاقی: این بچه های فنلاندی مثل همیشه ساکت باشند و صداشون در نیاد، خیلی بهتره! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 11:51 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: خیلی سخته که گاهی آدم با تمام وجود دلش می خواد یه حرفی را بزنه٬ ولی به خاطر یک سری ملاحظات سکوت و فقط تماشا می کنه٬ در حالی که در فکرش غوغایی برپاست! در چنین مواقعی یاد اون جوک می افتم که روزی به یه بنده خدایی به جای طوطی جغد انداختن! بعد یکی از طرف پرسید: حالا این طوطیت حرف هم می زنه؟ و این بنده خدا جواب داد: حرف نه! ولی "همچین با دقت" نگاه می کنه!! حالا این چقدر با ربط یا بی ربط بود مهم نیست! حسی بود که داشتم و نوشتم! یاد اون روزهایی افتادم که تازه اومده بودم فنلاند و به علت آگاهی نداشتن از خیلی چیزها و ندانستن زبان٬ "همچین با دقت" به مردم نگاه می کردم. در ذهنم این جوک تداعی می شد و در دل می خندیدم! بهرحال٬ گاهی باید نوشت٬ بی ربط و با ربط٬ شما به بزرگیه خودت ببخش! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 14:12 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: چند روز پیش بسته لباس هام از ایران رسید. رفتم گمرک که تحویل بگیرم و با یه کارتن بزرگ ۱۰ کیلویی مواجه شدم. خلاصه اینکه کارتن را تا خونه آوردم: با اتوبوس و البته یک پیاده روی ۷-۸ دقیقه ای از ایستگاه تا خونه! یاد ایران افتادم: عادت به اینکه همیشه ماشین داشته باشم و وای به حال اونوقتی که می خواستم مثلا یه همچین کاری بکنم. مگه می شد بدون ماشین؟ حالا دارم بهش فکر می کنم: به اینکه چقدر حس راحت طلبی در انسان قویه و روز به روز در حال افزایش و در مقابل٬ اینکه چقدر هم سریع خودش را با شرایط وفق می ده. مدتهاست که دارم اتوبوس سوار می شم و کلی پیاده روی می کنم. یادمه بلژیک که رفته بودم٬ ۲-۳ بار اول یادم می رفت که کمربند را ببندم و چقدر برام جالب بود که بعد از ۲ ماه داشتم ماشین سوار می شدم٬ اونم صندلی جلو! این همون من بودم٬ منی که اگه یه روز ماشین نداشتم٬ از خونه تکون نمی خوردم! آره این من بودم٬ همونی که گاهی در شوخی های دوستانه به سوسولی ملقب می شدم! و حالا این سوسول مدتهاست که همه کارشو با پای پیاده انجام می ده! این سوسول کارتن ۱۰ کیلویی را بلند می کنه و تو خیابون های هلسینکی راه می ره و البته بدون هیچ متلک یا نگاهی ناپسند از سوی دیگران! این سوسول کاری را انجام می ده که در ایران برای یک خانم افت بود و خانم باید سطح سوسول بودن خودش را حفظ می کرد! یادمه که حتی در ایران هم با تمام این احوال شاید خیلی وقت ها مثل پسرها رفتار می کردم و اون نازهای دخترونه را نداشتم! ولی وقتی اومدم اینجا به وضوح می بینم که نازهای اونجا٬ اینجا ناز نیست و بی عرضه گیه! اینجا فرقی نمی کنه خانم یا آقا باشی٬ اینجا همه یکسانند! نازهای اینجا از نوع دیگره! گاهی فکر می کنم وقتی برگردم ایران چطور رفتار می کنم. آره٬ واقعا مدت زیادی نیست که اینجام٬ ولی به قدری متفاوت از ایرانه که ممکنه تو همین مدت یه سری عادت های خوب یا بد پیدا کرده باشم٬ بدون اینکه خودم بدونم! فقط احساس می کنم یک چیزی در درونم داره عوض می شه. هنوز نمی دونم چی و چطور٬ فقط دارم تغییر را حس می کنم .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 12:16 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
پَرِ انتخابات به کامنت های وبلاگ من نگرفته بود که اون هم الحمدالله گرفت! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 19:27 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
نمی دونم این "دروغ گفتن" چه زمان و توسط چه کسی کشف شد! در اطرافمون نگاه کنیم: جالب نیست که بعضی ها همچین راحت و بی دغدغه دروغ می گن؟! و جالب تر نیست که بعضی ها هم دروغ ها را باور می کنند؟! و باز هم جالب تر نیست که بعضی ها با اینکه می دونن دروغه٬ باز هم سعی می کنند (!) که باور کنن؟ و البته اینکه بعضی ها هم وقتی می دونن دروغه٬ باور نمی کنند که البته این یکی٬ اصلا جالب نیست! ولی مورد سوم انصافا پدیده ایه واسه خودش٬ نه؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 19:24 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
خیلی خوشم می آد وقتی این فنلاندی ها در سیستم های دولتی یا بانکی یا هرجای دیگری که گذرت می افته٬ به صورت خودکار و بدون درخواست تو٬ واست همه چیز را حسابی توضیح می دن و سعی می کنند قانون٬ مقررات یا تعرفه ای را که پشت قضیه هست٬ حسابی شیرفهم بشی و به قول معروف کوچکترین انگی مبنی بر کلاه برداری یا عدم احترام به حقوق تو و امثالهم بهشون نچسبه! یاد ایران بخیر که اگه جرات می کردی از طرف توضیح بخوای (استغفرالله)٬ همینطور رو هوا یه چیزی می گفت و اگر ۵ تا کلمه می گفت٬ تو فقط دوتای اولش را می شنیدی و جرات نمی کردی که دوباره هم بپرسی٬ چون آنچنان نگاه عاقل اندر سفیهی بهت می انداخت که تو خودت خجالت می کشیدی که اون چرا تو دماغی حرف زده که تو نفهمی! مثالش یادم نیست٬ فقط یادمه که اگر جایی می رفتم که یه نفر خوب جوابمو می داد٬ تعجب می کردم و ذوق فراوانی در درونم موج می زد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 3:8 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: ای مار نیش بزنه اون زبونی را ندونه هر چیزی را باید چطوری بگه! نه٬ عقرب نیش بزنه! نه٬ زنبور! اصلا نمی دونم! به هر حال یکیشون نیش بزنه دیگه! راستی کدوم نیش بزنه؟مار بهتره یا عقرب؟ کدوم زودتر می کُشه؟ خب لابد بستگی به نوع مار یا عقربش داره! می گن بعضی از مارهای فنلاند جوری نیش می زنند که اگر پیر یا بچه باشی فوری می میری! اگر هم جوون باشی که باید بلافاصله بری دکتر و بگی که مار نیشت زده! حالا تو این هاگیر و واگیر دکتر از کجا پیدا کنی؟ می گن سیستم پزشکی شون صف طولانی داره و تا بخوای به دکتر برسی در واقع باید به خدا برسی! فقط می تونی پرستارها را ببینی تازه اونم که الکی نیست. ۳-۲ ساعت باید تو صف بشینی! اصولا صف و تو صف وایسادن یک چیز خیلی تعریف شده است در فنلاند. آدم ها خودشون فوری می رن ته صف می ایستند. اصلا اون هجوم جمعیت تهران و صف های چند نفره را نمی بینی. تازه اصولا آدم های پشت سری هم صبر ایوب دارن و اگر نفر جلویی کلی هم طولش بده٬ هیچی نمی گن طفلکی ها! آره٬ اصولا فنلاندی ها آدم های طفلکی هستند٬ خیلی مظلوم و خجالتی اند. واسه هر چیز کوچیکی بی خودی خجالت می کشند٬ بعد آدم از خجالت اونها خجالت می کشه! وقتی هم که آدم خجالت می کشه٬ معمولا زیاد حرف نمی زنه و کم حرف می شه٬ واسه همین زبونش زیاد به کار نمی افته و در نتیجه لازم نیست که حالا مار یا عقرب یا زنبور بیاد و اون را نیش بزنه! آره٬ اصلا اینطوری بهتر شد! ولی پشه هم بد نیستا! اونم می تونه زبون را نیش بزنه! می گن پلیس فنلاند تونسته از طریق یه پشه سارق یه خودرو را . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 23:33 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: من مرتب می گم کار این فنلاندی ها درسته شما بگین نه! آخه فکر کنید آدم بتونه از طریق خون مکیده شده توسط یک پشه که در یک خودروی مسروقه حبس شده بود٬ پی به هویت سارق ببره! به نظر شما این کار کمیه؟ فکر کنید ببینید چطور می شه اون پشه را تو خودروی مسروقه دستگیر کرد و به این فکر افتاد که ممکنه سارق بخت برگشته را نیش زده باشه! ای سارق بدبخت٬ وای بر تو که یک پشه باعث لو رفتنت شد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 19:33 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: خب٬ خدا را شکر که بالاخره دو مورد مبتلا شده به آنفولانزای خوکی هم در فنلاند پیدا شد تا فنلاندی ها هم از این نعمت جهانی بی نصیب نمانند. دوستان ساکن فنلاند٬ حواستون را جمع کنید! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 19:28 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: آخه داد من را در می آرن! فکر کن کلی تراوشات مغزیت را نوشتی و گذاشتی اینجا٬ بعد یه کامنت برات می آد به این شرح: "سلام آخه عزیز من٬ مگه من اصلا تا حالا اومدم وبلاگ تو را بخونم که خبر از "آپ کردن" می دی! اصلا چه "آپ" کرده باشی چه "آپ" نکرده باشی٬ مگه واسه منی که اصلا پیگیر "آپ" کردن یا "آپ" نکردن شما نیستم مهمه؟!؟؟! اصلا اگه من بیام رو وبلاگ شما٬ و قطعا اولین باره که وبلاگ شما را هم می بینم٬ برام فرقی می کنه که "آپ" کرده باشی یا نه؟! آخه چرا عادت داریم همینطور "اسپم" به خورد ملت بدیم؟ جان من٬ عزیز من٬ کلی آدم تو دنیا دارن خدا تومن پول می دن و پول می گیرند که بازاریابی کنند، الکی نیست که! اول باید اصلا ببینی این customer segment اِت چیه، بعدش تازه بری target کنی!!! آخه بچه جان، این وبلاگ عشق شکست خورده به چه درد من می خوره آخه؟! اصلا از اول segment کردنت اشتباهه وای به حال بقیه اش! و صد البته تجربه ثابت کرده که وبلاگ های بدرد بخور هیچوقت تبلیغات این شکلی انجام نمی دن! ------------------- پی نوشت: حالا ببینم واسه این نوشته چه کامنت هایی می ذارن! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 22:1 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
من حق می دم ها! به دلایل مختلف حق می دم! وقتی از این شاخه به اون شاخه می پری٬ ولی نمی خوای ببینی که این شاخه ها همه مال یک درخته٬ اونم یه درخت پوسیده! حالا مرتب واسه پرنده های دیگه دعوت نامه بفرست که بیان و رو این درخت لانه بسازند٬ بابا می شکنه! این که دیگه فیزیکه و فهمش زیاد سخت نیست٬ سخته؟ به قول شاعر: "غرور آسمون را بشکن٬ قفس برای تو کمه!" -------- نکته ۱: عجب امتحانی دادم! نکته ۲: این هم یه امتحان دیگه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 18:0 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
اصولا شریفی ها از نظر سیاسی بر سه دسته اند: ۱- آنهایی که به سیاست بزغاله وار نگاه می کنند یا در واقع اصلا نگاه نمی کنند! ۲- آنهایی که فکر می کنند از سیاست خیلی می فهمند در حالی که اندازه بزغاله هم نمی فهمند! ۳- آنهایی که سوت می زنند! -------------------------------------------- پی نوشت: شریفی ها اعتراض نکنید که نگارنده نیز با شما همکلاس بوده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 2:47 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
مونده ام که چطور میشه هم نخبه بود و هم از تجزیه و تحلیل مسائل عاجز! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 17:44 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
American Museum of Natural History in New York is organizing cruise expeditions at which their 'experts' give lectures about history of 'Arabian Gulf' Region! They distributed such posters to advertise for the expeditions: !You may call the President of American Museum of Natural History at (212) 769-5100 and express your opinion about what they are doing by using a name which does not exist in any official document instead of the true name of Persian Gulf آقا دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ! ما اصلا حرف نزنیم بهتره! امام زمان خودش می دونه و این خلیج همیشه فارس! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 17:40 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: می دونی بدترین حسی که می تونی داشته باشی چیه؟ اینکه برای عید واسه خیلی ها ایمیل تبریک بفرستی و خواهرای خودت از یادت برن٬ چون فکر می کنی اینقدر نزدیکن که ایمیل تبریک عید نمی خوان! بعدش متوجه بشی که چقدر دلشون می خواسته که اونها هم مثل بقیه از تو ایمیلی داشته باشن! امشب خیلی دلم گرفت. کاش می تونستم به عقب برگردم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 فروردین1388ساعت 2:55 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: مناظر بلژیک عجیب شبیه مناظر شمال ایرانه! تمام مدتی که تو ماشین نشستم٬ فکر می کنم تو شمالم٬همون هوا٬ همون منظره٬ همون بوی طبیعت و دشت! فقط حیف که مناظر شمال ایران خیلی کثیفه و در همه جا می تونی آشغال٬ بطری خالی و کیسه پیدا کنی! اینجا٬ باور کن با دقت نگاه کردم و حتی یک دونه هم ندیدم! این یکی دیگه همش تقصیره دولت نیست و به همون فرهنگی که مرتب پزش را می دیم بر می گرده! کمی به خودمون بیایم! آخه تویی که شیشه دوغ را حمل کردی تا وقت نهار نوش جان کنی٬ چی میشه بعد از مصرف هم درشو ببندی و باز تو ماشینت نگهش داری تا یه سطل زباله پیدا کنی؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 فروردین1388ساعت 23:4 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
امروز در سوپر مارکت در هلسینکی کالای جالبی را دیدم: عینک با شیشه آماده در نمره های مختلف مثل ۱+٬ ۵/۱+٬ ۲+ و ۵/۲+. برای من که خیلی جالب بود٬ شما را نمی دونم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 20:0 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: تو دیار غربت گاهی اوقات یک "چیزهایی" تو را به فکر می اندازند که شاید قبلا برات کاملا بی تفاوت بوده اند! چیزهایی که حتی تصور هم نمی کردی که روزی اینطوری جرقه ای را برات ایجاد کنند و برات مهم بشن. اونوقته که ممکنه از حال خودت و این تغییراتی که در تو ایجاد شده٬ مثل من٬ حیرت کنی! امشب در کشوی میزم را باز کردم و چشمم به ساعت مچیم افتاد. تصمیم گرفتم برای تنوع هم که شده این هفته از این یکی ساعت استفاده کنم. برش داشتم و نگاش کردم و بنگ گ گ ... جرقه زده شد! ساعتم به وقت ایران تنظیم بود! حالا دلم نمی آد زمان را عوض کنم! این منم؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 1:8 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: اصولا هم خونه ای شرق آسیایی داشتن٬ از امریکا هم بدتره! فکرشو بکن که خسته و کوفته از راه می رسی خونه و در و باز می کنی و .... از ته دل می گی: وای ی ی ی٬ باز فلانی غذا درست کرده!! بعدش گشنه و تشنه میای تو اتاقت و از ترس خفگی جرات نمی کنی از اتاق بری بیرون! این که می گم حرف نیستا .... کلی تجربه پشتشه! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 فروردین1388ساعت 22:4 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
امروز تو هلسینکی یه ماشین داشت جلوی اتوبوس می رفت. از همونایی که مرتب سرعتشون را کم و زیاد می کنند و خودشون هم نمی دونند که کجا می خوان برن! از همونایی که اگه تو ایران جلوی من می رفت٬ قطعا بوق وحشتناک و ممتدی براش می زدم و در نهایت هم اگه ادامه می داد٬ یه جوری به نشانه اعتراض خودمو به جلوش می رسوندم و سرعتم را اینقدر کم می کردم که کفرش درآد !!! فکر کنم راننده اتوبوس هم کفرش دراومده بود از دست ماشینه و برام جالب بود که چرا بوق نمی زنه! البته یکی دوبار به قدری با سرعت پشت ماشینه رفت که گفتم الان لهش می کنه و از روش رد می شه! ولی کوچکترین اعتراضی نمی کرد! من که تو کار این فنلاندی ها موندم!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 فروردین1388ساعت 16:33 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز: می خوام برای اولین بار تو وبلاگم فحش بدم: مرده شور این چراغ قرمزهای عابر فنلاند را ببره که وقتی حتی یه دونه ماشینم از تو خیابون رد نمی شه٬ مجبوری بایستی و به چشم خودت ببینی که اونور خیابون اتوبوس میاد و می ایسته و مسافر سوار و پیاده می کنه و تو هم داری همینطور با حسرت نگاه می کنی! درد بعدی اینه که وقتی این چراغ لعنتی سبز می شه٬ خیلی قشنگ از جلوی اتوبوسی که پشت همون چراغه (که حالا واسه اون قرمز شده) ایستاده٬ رد می شی و به سمت ایستگاه ۱۰ قدم اونورتر می ری و ۲۰ دقیقه تو هوای ۵- درجه می ایستی تا اتوبوس بعدی بیاد! من که از اول گفتم مرده شور چراغ قرمزهای عابر فنلاند را ببره! بخصوص اونایی که از این "چراغ عوض کن"ها نداره!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 فروردین1388ساعت 0:28 توسط جودی آبوت |
|
|
بابا لنگ دراز عزیز:
داشتم شعرهای فریدون مشیری را می خوندم که چشمم به این شعر افتاد. این را نوشتم که نهیبی باشه به خودم که چند روزیه صبح ها به موقع بلند نمی شم و اینکار برام عادت شده! باشد که به راه آیم! سحر با من درآمیزد که برخیز نسیمم گل به سر ریزد که برخیز زرافشان دختر زیبای خورشید سرودی خوش برانگیزد که برخیز سبو٬ چشمک زنان٬ از گوشه طاق به دامانم درآویزد که برخیز زمان گوید که: هان٬ گر برنخیزی غریو مرگ برخیزد که برخیز! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 1:32 توسط جودی آبوت |
|
|
بوی جان می آید اینک از نفس های بهار
دستهای پر گل اند این شاخه ها ؛ بهر نثار با پیام دلکش " نوروزتان پیروز باد " با سرود تازه " هر روزتان نوروز باد " تا جهان باقی ست این آئین جهان افروز باد "فریدون مشیری" ---------------------------- سال نو مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 3:56 توسط جودی آبوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یادمه که از زمان بچگی هیچوقت عادت به نوشتن نداشتم و راستش هیچوقت هم نیازشو احساس نکردم. شاید واسه همینم هست که استعداد نویسندگیم رشد نکرد. البته نه اینکه مثل آدم بزرگ شازده کوچولو تو ذوقم زده باشند ها! نه! اصلا اینطور نیست! انصافا انشاهای خوبی می نوشتم و تشویق هم می شدم ولی خب نشد دیگه! به همین سادگی! مثل خیلی چیزهای دیگه که نمی شه!
خلاصه اینکه حالا تو سن ۲۷ سالگی تازه می خوام شروع کنم به نوشتن!!! نمی دونم می خوام چی بنویسم ولی بالاخره یه شروعیه واسه خودش! بهرحال، سلام، من جودي هستم، هم محله اي شما! |
|
RSS
|